سلام دوستای گل و نازنینم حالتون چطوره؟
علی کوچولوی ما داره روز به روز بزرگتر میشه و چیزای جدیدی یاد میگیره.
پیشرفت های علی کوچولو : با گرفتن دست به چيزي مي تونه بايسته و چند قدمی برداره.همه رو دادا خطاب میکنه.1 هفته ای میشه 4 دست و پا راه میره.اشیا رو با خودش حمل میکنه.
پیشرفت های حسین آقا :به کتاب قصه خیلی
علاقه داره و از ما میخواد براش بخونیم خیلی سریع یاد میگیره و بعد برای ما
تعریف میکنه . عاشق نقاشی کشیدن شده و توی نقاشی هاش از همه رنگ استفاده
میکنه،تا یه خورده علی نزدیکش میشه جیغش میره بالا علی اومد خراب میکنه .
به شدت عصبی و پرخاشگر شده و اگه چیزی بخواد بهش ندیم کلی جیغ میزنه و تا
بهش نرسه ادامه میده.
صحبت های ما با حسین:
دایی: حسین تو دیگه بزرگ شدی هنوز پوشک میپوشی
حسین: کوچیکم
-------------------------------------------------------------------
بقیه دارد ..............
سلام
دوست داشتم تک تک به وبلاگ هاتون سر بزنم و این روز مهم رو تبریک بگم اما متاسفانه فرصت نشد و خودتون به بزرگواری ببخشید.
از همینجا روز مادر رو به تمام مادران دنیا مخصوصا مادرم و شما دوستان عزیزم تبریک میگم...

عصاره همه مهرباني ها را گرفتند و از آن مادر را ساختند.
علی اصلا اخمو نیستا اشتباه فکر نکنید. فلش دوربین باعث شده علی این شکلی بشه![]()
ذوق زده واسه دیدن بازی هاش توی هوا![]()
وقتی روی مبل به تنهایی می ایستم![]()
قربونش برم که هنوز نمیتونه به تنهایی روی تخت بشینه و سقوط میکنه یه سقوط با ترس و
(البته روی زمین میتونه بشینه ها)
عاشق ماشینه مخصوصا اگه رانندش خودش باشه چه باذوق داره خالشو (خودم) نگاه میکنه![]()
![]()
به آرزوش رسیده و داره از خدای مهربون تشکر میکنه![]()
![]()
از اون روزی که واسه گرما ناراحت بودم و می دیدم بیشتر مناطق ایران داره بارون میاد حسابی کیف می کردم و از دیدنش لذت می برم و دوست داشتم این رحمت الهی شامل ما هم بشه
خدای مهربون فردای اون روز از صبح تا شب برامون بارون فرستاد و ما رو آرزو به دل نزاشت.خدای من شکرت
دوباره جمعه هفته پیش خیلی بارون بارید و من حسین نازم رفتیم پشت بوم زیر بارون قدم زدیم و حسابی بهمون خوش گذشت من که عاشق قدم زدن توی بارون هستم. اون شب حسابی هوا سرد شده بود و چون حسین لباس آستین کوتاه پوشیده بود ترسیدم مریض بشه و مجبور شدیم برگردیم توی خونه
بازم دوست داشت بره و می اومد میگفت خاله بارون میاد نم نم بریم پشت بوم
دیشبم از صبح تا شب هوا ابری بود و نم نم بارون می بارید
یه خورده بریم سراغ شیرین زبونی و کارای حسین جونم
من : حسین خاله میخوام روی پاهات بخوابم و بلاخره بزور می خوابم
حسین : خاله نخواب
من : چرا حسین
حسین : پاهام درد میگیره
من : حسین خواهش می کنم اون چیزو برام بیار
حسین : خاله خواهش نکن (با حالت عصبانیت)
منو و حسین داریم توپ بازی می کنیم
توپو که پرت می کنم یه خورده میره اون طرف تر یکدفعه صدای حسین بیرون میاد
دختر خانم چرا ایجوری پرت کردی دختر خانم
هر موقع یه کار اشتباه می کنه قبل از اینکه چیزی بهش بگیم سریع بحثو عوض می کنه و شروع می کنه و شیرین زبونی کردن
علی آقای ما هم بلاخره چند روزیه یاد گرفته میگه ک ک
عکس های این روزاهای دو تا داداشی ناز و دوست داشتنی
وبلاگ نویسی زیاد وقت و حوصله میخواد که من حوصلشو دارم اما متاسفانه وقتشو ندارم به خاطر همین تصمیم گرفتم هر ماه حداقل یک یا دو بار آپ کنم...
بهار داره از راه میرسه اما اینجا هیچ خبری از بهار نیس
الان هم کم کم داره هوا گرم میشه و بدون کلر نمیشه سر کرد
بریم سراغ عکسهای علی جونم
هورااااا بلاخره موهام در اومدن دیگه کسی علی کچل صدام نمیزنه
سال نود هم با تمام خوبی و بدی هاش گذشت........
بهترین هدیه خداوند که سال نود بهمون داد علی ناز بود
امروز تولد مامان حسین و علی که از همینجا دوباره تولدشو تبریک میگم و بهترین ها رو براش آرزومندم.....

قربون خنده هات برم خاله انشالله همیشه شاد و لبات خندون باشه




خدایا در این روزهای پایانی سال 90 برای دوستانم که بهترین هستند، بهترین ها را مقرر فرما...
عیدتون مبارک



